
منو ببخش اگه دارم همیشه نق نق می کنم
منو ببخش اگه برات همیشه هق هق می کنم
منو ببخش چون میدونم زندگی خیلی شیرینه
منو ببخش دارم میرم ُغریبی یار دیرینه
منو ببخش چون میدونم دیگه جوابی ندارم
منو ببخش چون که دیگه خوراک و خوابی ندارم
منو می بخشی میدونم که دل تو مهربونه
این رو بدون که همیشه بخشش کار بزرگونه
تو سرنوشت من یکی مهربونی جا نداره
چون میدونم دو روزه عمر!دیگه دعوا نداره
میگذره هر جور که بخوای این دنیا با خوب و بداش
کاشکی بیاد از اون دورا خدا با اون فرشته هاش
ای پریای نازنین شمام دارین زار میزنین
تو رو خدا زار نزنین زودتر بیاین منو ببرین
دارم میرم تا به ابد میخوای برام دعا کنی؟
زود باش دارن میبرنم میخوای با من وداع کنی
سر مزار من بیا نکنه فراموشم کنی
دلم میخواد مثل یه شمع تو منو خاموشم کنی
چه ساکت و چه بی صدا داری تماشام میکنی
حرفی نداری که بگی؟نگاه به چشمام می کنی
وقتم داره تموم میشه باید با هم وداع کنیم
چه تلخه این خدافظی ولی میشه چی کار کنیم؟
خدا تو رو نگه داره برای من تا به ابد
منم تو اون دنیا برات گل می چینم سبد سبد
عشق ما آسمونیه فکر نکنی تموم میشه
اینجا و اونجا نداره این عمره که حروم میشه
دلم به پیش دلته این رو بدون عزیزم
عشق و محبتامو هر روز به پات میریزم
خدانگهداری کنم یواش یواش یه ریزه
یکی بیاد رو گورم گلاب و گل بریزه
((پرنیان))
لینک
|
نوشته شده در شنبه پانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 18:41 توسط پرنيان |
وقتی تو نیستی عزیزم دلم برات تنگ نمیشه
می خوای بمون میخوای بروزندگی بیرنگ نمیشه
فکر نکنی نبودنت باری رو دوشم میزاره
نشستی نفرین میکنی نترس کسی سنگ نمیشه
آسمون قصه ی من پر از ستاره است هنوزم
ستاره ای از آسمون وقتی نیای کم نمیشه
خیال نکن بهت میگم که بی تو میمیره دلم
عمر دلم دست تو نیست بی تو پر از غم نمیشه
می خوای بری بزار بگم حرفی نمونه تو دلم
د یگه برای رفتنت چشمام پر از نم نمیشه
لینک
|
نوشته شده در جمعه یازدهم اسفند 1385ساعت 12:16 توسط پرنيان |
داد معشوق به عاشق پیغام
که کند مادر تو با من جنگ
هر کجا بیندم از دور کند
چهره پر چین و جبین پر آژنگ
با نگاه غضب آلود زند
بر دل نازک من تیر خدنگ
از در خانه مرا طرد کند
همچو سنگ از دهن قلماسنگ
مادر سنگدلت تا زنده ست
شهد در کام من و توست شرنگ
نشوم یکدل و یکرنگ ترا
تا نسازی دل او از خون رنگ
گرتوخواهی بوصالم برسی
باید این ساعت بی خوف ودرنگ
روی و سینه تنگش بدری
دل برون آری از آن سینه تنگ
گرم وخونین به منش باز آری
تا برد ز اینه قلبم زنگ
عاشق بی خرد ناهنجار
نه بل آن فاسق بی عصمت و ننگ
حرمت مادری از یاد ببرد
مست از باده و دیوانه ز بنگ
رفت و مادر را افکند به خاک
سینه بدرید و دل آورد به چنگ
قصد سر منزل معشوق نمود
دل مادر به کفش چون نارنگ
از قضا خورد دم در به زمین
وندکی رنجه شد او را آرنگ
و آن دل گرم که جان داشت هنوز
اوفتاد از کف آن بی فرهنگ
از زمین باز چو برخاست نمود
پی برداشتن دل آهنگ
دید کز آن دل آغشته به خون
آید آهسته برون این آهنگ
آه دست پسرم یافت خراش
وای پای پسرم خورد به سنگ

لینک
|
نوشته شده در چهارشنبه هجدهم بهمن 1385ساعت 12:42 توسط پرنيان |

با دیگان فروبسته لب بر جام زندگی نهاده ایم
و اشک سوزان بر کناره زرین آن فرو میریزیم
اما روزی میرسد که دست مرگ نقاب از دیدگان
ما بردارد و هر آنچه را که در زندگی مورد علاقه
ما بوده از ما میگیرد.فقط آنوقت میفهمیم که جام زندگی
از اول خالی بوده و ما از روز نخست از این جام جز باده
خیال ننـــــــــــو شیده ایم.
لینک
|
نوشته شده در چهارشنبه هجدهم بهمن 1385ساعت 12:21 توسط پرنيان |
ای خاطرات تلخ چه میخواهید
زین جان دردمند بلا دیده؟
وی رفته های تیره چه میکاهید
زین جسم مستمند جفا دیده؟
ای تیره شام مهش و وحشت زا
با این دل شکسته مدارا کن
وی صبح دلفروز جهان آرا
از چهره نقاب سیه باز کن
در این سکوت و ظلمت تنهایی
پیچم به خود چون شعله ا ی اندر دود
پیکار عاشقی و شکیبایی
جانم به لب رساند و تنم فرسود
یادم آید شبی چه قسمها خورد
و اینک چه زود از یاد برد
بشکست عهد عاشق صادق را
افسوس قدر مهر و وفا نشناخت
بنهاد زیر پا دل عاشق را
نشناخت کیمیای وفا را نشناخت
او رفت و پشت پا به پیمان زد
من نیز رفتم از پی پیمانه
او ب.سه بر لبان هوسران زد
من بوسه بر در میخانه
رفت آن امید هستی و میدیدم
با چشم خود که شور جوانی مرد
وین روح رنجیده نومیدم
چون گلشن خزان زده ای پژمرد
اکنون که شمع هستی من خواهد
تا سر نهد به بالش خاموشی
شادم بدین امید که میافتد
این عشق هم به فراموشی
لینک
|
نوشته شده در چهارشنبه هجدهم بهمن 1385ساعت 12:12 توسط پرنيان |
چرا از مرگ میترسید؟
چرا زین خواب جان آرام شیرین روی گردانید؟
چرا آغوش گرم مرگ را افسانه میدانید؟
مپندارید بوم نا امیدی بازبه بام خاطر من میکند پرواز
مپندارید جام جانم از اندوه لبریز است
مگوئیداین سخن تلخ و غم انگیز است
مگر (می) این چراغ بزم جان مستی نمی آرد؟
مگر افیون افسونکار نهال بیخودی در زمین جان نمیکارد؟
مگر این می پرستی ها و مستی ها برای یک نفس آسودگی
از رنج هستی نیست؟مگر دنبال آرامش نمیگردید؟
چرا از مرگ میترسید؟
کجا آرامشی از مرگ خوشتر میتوانید دید؟
می و افیون فریبی تیز بال و تند پروازند!
اگر درمان اندوهند خماری جانگداز دارند
نمیبخشند جان خسته را آرامش جاوید
خوش آن مستی که هشیاری نمیبیند!
چرا از مرگ میترسید؟
چرا آغوش گرم مرگ را افسانه میدانید؟
بهشت جاودان آنجاست.
جهان آنجا و جان آنجاست.
گران خواب ابد در بستر گل بوی مرگ مهربان آنجاست!
سکوت جاودانی پاسدار شهر خاموشی است!
همه ذرات هستی محو رویای بی رنگ فراموشی است.
نه فریادی نه آهنگی نه آوایی
نه دیروزی نه امروزی نه فردایی
جهان آرام و جان آرام
زمان در خواب بی فرجام
خوش آن خوابی که بیداری نمیبیند
سر از بالین اندوه گران خویش بردارید
در این دوران که از آزادگی نام و نشانی نیست
در این دوران که هرجا هر که را زر در ترازو و زور در بازوست
جهان را دست این نا مردم صد رنگ بسپارید
که کام از یکدگر گیرند و خون یکدگر ریزند
سر از بالین اندوه گران خویش بردارید
همه بر آستان مرگ راحت سر فرود آرید
چرا آغوش مرگ را افسانه میدانید؟
چرا زین خواب جان آرام شیرین روی برگردانید
چرا از مرگ میترسید؟

لینک
|
نوشته شده در چهارشنبه هجدهم بهمن 1385ساعت 12:0 توسط پرنيان |

مادر گناه زندگیم را به من ببخش
زیرا اگر گناه من این بود از تو بود
هرگز نخواستم که ترا سرزنش کنم
اما تو را به راستی از زادنم چه سود؟
من اتشم در دل خود سوزم ای دریغ
من آتشم که در تو نگیرد شرار من
در دم یکی نبود که زودش دوا کنی
آن به که دل نبندی به کار من
مادر من آن امید زه کف رفته تو ام
کز هرچه بگذری نتوانی بدو رسید
زان پیشتر که مرگ تنم در رسد ز راه
مرگ دلم ز مردن صد آرزو رسید
هر شب در به روی من آهسته باز کنی
در چشم خوابناک تو بینم ملامتت
گویی به من که بتز چه دیر آمدی چه دیر؟
بس کن خدا را که تبه شد سلامتت
از بیم آنکه رنج تو را بیشتر کنم
میخندمت بروی و نمیگویمت جواب
مادر چه سود از اینکه بهم ریزم این سکوت؟
چه سود از اینکه بر اندازم این نقاب؟
تا به کی بدین امید که ره در دلم بری
بندی نگاه خود به نگاه خموش من ؟
درد مرا مپرس و گناه مرا ببخش
دانی خطای بخت من است آنچه میکنم
پس این خطای بخت سیاه مرا ببخش
مادر تو بیگناهی و من نیز بیگناه
اما سزای هستی ما در کنار ماست
از یکدگر رمیده و بیگانه مانده ایم
وین درد در زندگی و روزگار ماست

لینک
|
نوشته شده در چهارشنبه هجدهم بهمن 1385ساعت 11:52 توسط پرنيان |
به نام نامی عشق
در سنگینی سکوتی هستم!که گویا قبل از هر
فریادی لازم است.............................
سلام بهانه قشنگ من برای زندگی !
آره بازم منم همون دیونه همیشگی!
ابرا همه پیش منن اینجا هوا پر از غمه!
از غصه هام هرچی بگم جونه خودت بازم کمه!
نمیدونی چه قدر دلم برای دیدنت برای مهربونی هات!
نوازشهات !بوسیدنت!تنگه !خیلی خیلی تنگ!
نامه داره تموم میشه مثل تموم نامه ها !
اما تو مثل آسمون عاشقی و بی انتها!
کاش در دهکده عشق فراوانی بود
توی بازار صداقت کمی ارزانی بود
کاش دنیای دل ما شبی از این شبها
غرق هر چیز که میخواهی و میدانی بود
دل اگر رفت شبی کاش دعایی بکنیم
راز این شعر همین مصرع پایانی بود

لینک
|
نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم آذر 1385ساعت 11:35 توسط پرنيان |
پرنده اسیر
تا به حال پرنده ای اسیر در قفس دیده اید؟
زیبا و نغمه خوان ولی آیا توانسته ای خودت را
به جای او بگذاری؟و فکر کنی این پرنده قشنگ و
نغمه خوان چه احساسی دارد؟
من این کار را کرده ام.خودم را به جای او قرار داده ام
دنیا را از دریچه چشم یک پرنده اسیر دیدم.
همه دنیای به این بزرگی در قفسی طلایی و زیبا
خلاصه میشد.احساس میکردم بالهایم از کار افتاده است
فضایی برای پر زدن ندارم.زیبای میبخشم به همه ولی
خودم از داشتن این همه زیبایی محرومم ترانه سرایی
می کردم و همه لذت میبردند ولی نمیدانستند این ترانه ها
همه از دل پر غصه من حکایت میکند حکایتی بس
غم انگیز آه نه نه خدایا هیچوقت نمی خواهم جای این
پرنده زیبا باشم ولی این پرنده کوچولو حتی نمیتواند
برای آزادی خود تصمیم بگیرد آنقدر در این قفس
میماند تا بمیرد اگر روزی شانس به او رو کند شاید
ناگهان درب قفس باز بماند و او به پرواز درآید
ولی با کدام بال و پر؟ با کدام زوق و شوق؟
چون دیگر به یاد نداردکه آزادی چیست؟چه باید بکند
به کجا برود؟روی سیم اولین تیر چراغ مینشیند وتفکر
میکند ناگهان کودکی شیطان با تیرو کمانی و تکه سنگی
پرنده زیبا را هدف میگیرد و سنگ را پرتاب میکند
سنگ به بال پرنده میخورد واو را به زمین می اندازد
بیچاره این پرنده زیبا و غزلخوان در هر صورت اسیر
دست ما انسانهای خوب و متمدن است .........
دوست دارم تویی که این متن را میخوانی در مورد پایانش
فکر کنی و متن را هر جور که دوست داری به پاان ببری
منتظر میمانم .

لینک
|
نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم آذر 1385ساعت 11:29 توسط پرنيان |
آسمان باش وسیع و مهربان
دریا باش آبی بیکران
ماهی باش پر شورو رقصان
اشک باش سرازیرو لرزان
دل باش ساده و روان
قلب باش پر تپش و شادمان

همانگونه که دوست دارم باش
بمان برای من بمان
لینک
|
نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم آذر 1385ساعت 11:21 توسط پرنيان |
|